تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 ژانویه 2019 - 21:31
343 بازدید
کد خبر : 542

روایتی از وقف قرآنی بانوی سرپرست خانواده

روایتی از وقف قرآنی بانوی سرپرست خانواده

در آبان‌ماه سال جاری نخستین وقف قرآنی استان خوزستان در شهرستان مسجدسلیمان از سوی یک بانوی نیکوکار با این هدف به ثبت رسید که قرآن در نسل این بانوی سرپرست خانواده بماند

زاگرس خبر-در آبان‌ماه سال جاری نخستین وقف قرآنی استان خوزستان در شهرستان مسجدسلیمان به ثبت رسید. یک بانوی نیکوکار و دوستدار قرآن کریم منزل مسکونی‌ خود را به ارزش ۳ میلیارد ریال وقف کرد تا مردم و همشهریانش با خیالی آسوده به یادگیری قرآن کریم مشغول شوند.

این حرکت خانم نظری‌نژاد واقف این منزل مسکونی برای کارهای قرآنی برای نخستین‌بار در استان خوزستان به ثبت رسید. 

گفت‌وگوی خبرنگار ما با این بانوی خیر را بخوانید:

از اول دنبال فعالیت‌های قرآنی بودم. خیلی با سختی زندگی کردم. در زمان زندگی مشترک در خانه بودم اما شوهرم دید روحیه‌ام خراب می‌شود به فعالیت‌های قرآنی روی آوردم و فعالیت‌های خودم را در مسجد نمره یک مسجدسلیمان که نزدیک خانه‌مان بود شروع کردم. در آنجا درس قرآن می‌دادم اما همیشه زمانی را تنظیم می‌کردم که هر وقت همسرم هست در خانه باشم.

همسرم راننده تریلی بود و زمانهای خیلی کمی در خانه بود. بعدها که با حضورم در مسجد برای آموزش قرآن کاملاً موافقت کرد خودش هم همراهی‌ام می‌کرد.

سال ۷۸ همسرم را از دست دادم آن‌موقع دختر بزرگم ۱۴ سالش بود و دختر کوچکم شیرخوار

سال ۷۸ همسرم را از دست دادم آن‌موقع دختر بزرگم ۱۴ سالش بود و دختر کوچکم شیرخوار. وقتی داشتند پیکر شوهرم را دفن می‌کردند شوکه بودم و گریه نمی‌کردم. نگاهش می‌کردم که خاکش می‌کنند و هیچ کاری از دست من برنمی‌آید. هیچ‌وقت مسافرت و زیارت با هم نرفتیم. همان جا با خودم عهد کردم که بتوانم زندگی بسازم که خوب و مذهبی باشد. یکی دو سال اول بعد از مرگ همسرم در برزخ بودم اما بعدش به خودم آمدم که باید بچه‌ها را بزرگ کنم.

فعالیت‌های قرآنی مسجد جامع نمره یک را انجام می‌دادم و به همین دلیل من را می‌شناختند. برای آموزش قرآنی در مسجد به من پول دادند. مداح بودم با روضه‌خوانی بچه‌هایم را بزرگ کردم اما با خودم عهد کردم که کاری انجام دهم که برایم باقیات صالحات بماند. در قرآن خوانده بودم که وقف برای انسان ماندگار می‌شود.

سنگ‌اندازی‌های زیادی در راهم بود

از محل قبلی به هشت بنگله آمدیم و با محله آشنا نبودیم. یک بار که سیدکریم موسوی به مسجدسلیمان آمده بود سراغ من را گرفت بعدها برای دیدنش رفتم که به من گفت طرح شکوفه‌های بهشت برای مساجد اجرا می‌شود می‌توانی آن را انجام بدهی؛ این طرح راه‌اندازی یک مهد در کنار مساجد بود. به سختی پول جمع کردم و در همین حوالی خانه‌ای کرایه کردم اما سنگ‌اندازی‌های زیادی در راهم بود.

بعد از مدتی بهزیستی تفاهم‌نامه‌ای با ارشاد بست که طرح شکوفه‌های بهشتی مساجد را تبدیل به ایجاد مهدکودک کنند و من مهدکودک را راه‌اندازی کردم اما با این شرط که قرآن درس بدهم. اولش با من مخالفت کردند که نمی‌شود در مهدکودک قرآن درس داد اما بعدش که دیدند فعالیت‌های من خوب است و برای خودشان هم گزارش می‌شود، از من حمایت کردند.

شاید فرداها وقتی که من مُردم بچه‌هایم یادشان برود برایم فاتحه بخوانند

از سال ۸۳ فعالیت خودم را شروع کردم. همینطور که به فعالیت ادامه می‌دادم به ذهنم آمد شاید فرداها وقتی که من مُردم بچه‌هایم یادشان برود برایم فاتحه بخوانند برای همین با خودم گفتم من که فعالیت قرآنی خودم را دارم، مکانی را بخرم و وقف قرآن کنم؛ فکرم را عملی کردم، فکر نکنید خیلی راحت این کار انجام دادم نه اصلاً اینطور نبود. ماشینی داشتم آن را فروختم و پولش را در بانک گذاشتم تا وام بگیرم. آشنایی داشتم که گفت برایت وام می‌گیرم. من هم چک دادم و خانه را خریدم. ۳۰ میلیون تومان باقی‌مانده را که برایش چک داده بودم قرار بود برایم وام بگیرد به من گفته بود که رئیس بانک دوستم است. بعد از اینکه چکی خانه را خریدم با او تماس گرفتم تا وامم را جور کند به من گفت دوستم که رئیس بانک بود عوض شد و نمی‌توانم برایت وام بگیرم. به او گفتم که دست مردم چک دارم اما هیچ کاری نکرد. بعد از این اتفاق خیلی گریه کردم و ناراحت بودم به صاحب‌خانه که با او معامله کرده بودم قضیه را گفتم به من گفت تو بیوه هستی منم بیوه هستم درکت می‌کنم، یک تا دو ماه به تو وقت می‌دهم تا پول را جور کنی. دامادم به من پول داد و ۳۰ میلیون تومان آن خانم را پاس کردم و صاحب خانه‌ای شدم که همان مهدکودک بود و در آنجا قرآن درس می‌دادم.

سختی‌های زیادی کشیدم؛ تا یک سال یک تخت در حیاط خلوت خانه‌ام گذاشته بودیم و با دخترم در آنجا زندگی می‌کردم. بعد از آن بود که دو واحد بالای همین مهدکودک ساختم و اکنون دو سند مجزا دارد. خانه خودم را اجاره دادم، با فروختن ماشین و وام و قرض این خانه که الان وقف مهدقرآنی شده را خریدم. هیچ کس در این راه کمکم نکرد. وقتی که وقف را اعلام کردم گفتند باید سند آزاد شود چون داشتم قسط وام می‌دادم سند در رهن بانک بود‏، خیلی سختی کشیدم هیچکس به من کمک نکرد خیلی سخت این کار را انجام دادم. هر کس می‌شنید باورش نمی‌شد. خیلی‌ها به من گفتند تو دیوانه هستی که این کار را انجام دادی.

می‌خواستم قرآن در نسلم بماند

این کار را انجام دادم برای اینکه می‌خواستم قرآن در نسلم بماند. از طرفی دوست داشتم قرآن‌آموزان با فراغ بال، با رفاه، راحتی و امنیت داشته باشند که درست شد.

انتهای پیام

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.